پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمیشد.مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای ،عزوجل،علی الدوام گفتی.پرسیدندش که شکر چه میگویی؟گفت:شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.  

                                                                               

 





تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢۱ | ٩:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید | نظرات ()

اسکندر رومی را پرسیدند که دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی که ملوک پیشین را خزاین و عمر و لشکر بیش از این بود و چنین فتحی میسر نشد؟گفت:به عون خدای،عزوجل،هر مملکت را که بگرفتم رعیتش نیازردم و نام پادشاهان جز بنیکی نبردم.





تاريخ : ۱۳٩۳/٤/۱٠ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید | نظرات ()

روزی صوفی ای از راهی میگذشت؟صدای مرد عسل فروشی را شنید که میگفت:عسل ارزان دارم .صوفی به طرف مرد عسل فروش رفت و گفت:آیا عسلت را رایگان میدهی؟مرد عسل فروش با شنیدن این حرف،خشمگین شد و گفت:ای نادان،آیا تا بحال دیده ای که کسی چیزی را به هیچ بفروشد؟

در این هنگام ندایی آمد و گفت:ای صوفی به درگاه من بیا تا به هیچ،همه چیز به تو ببخشم.

 





تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید | نظرات ()

گِلی خوشبوی در حمام روزی    رسید از دست مخدومی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری         که از بوی دلاویز تو مستم؟

بگفتا من گِلی ناچیز بودم              ولیکن مدتی باگُل نشستم 

کمال همنشین در من اثر کرد      وگرنه من همان خاکم که هستم  

 





تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۳٠ | ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید | نظرات ()

شاگردی از استادش پرسید: چرا حضرت ادم از بهشت

رانده شد؟ استاد او که فرد دانایی بود،گفت:وقتی ادمبه بهشت رفت،ندایی شنید که میگفت:ای کسی که

بهشت تو را گرفتار کرده،اگر کسی به دنبال چیزی به غیر ازمن باشد،ان را از او میگیرم،زیرا هیچ چیزی جز من شایسته دل بستن نیست.

هرکه جز جانان به چیزی زنده شد      گرهمه ادم بود افکنده شد





تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢۸ | ٧:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.